تبليغاتX
صداي پاي مهتاب
صداي پاي مهتاب
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  خداحافظ برای همیشه!     یکشنبه هفتم مهر 1387-16:25-مهسا  
دعاهای ابوحمزه ثمالی سحر...ربناهای دم افطار...روزی یک جزء از قرآن خواندنها...شبهای قدر و میس انداختنها برای بیدار نگه داشتن یکدیگر...سحرهایی که۶ نفری آغاز شد و ۳نفری پایان خواهد یافت...

گذشت و من باز به پیله تنهایی خود بازخواهم گشت.گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.برای آن روزها که کوچک بودم و قلب بزرگی داشتم.آن روزها که با خدا دوست بودم.آن روزها که کودکانه تا افطار تاب می آوردم.برای من روزه گرسنگی و تشنگی نبود.عین آبی بود که عطش روح مرا سیراب می کرد.عین غذایی بود که تک تک سلولهای بدنم را تغذیه می کرد.

روزگاری من بودم و خدایی در همین نزدیکی و دوستانی بهتر از برگ درخت...امروز اما من دیگر من نیستم.من مسخ شده ام.از خود بیگانه گشته ام.من خودم را نمی شناسم.خدایم هم دیگر نزدیک نیست.از دوستانم هم متنفرم.آنها هم از من.از خودم هم متنفرم.

باور کن دشوار است تنها ماندن.آن هم وقتی دیگر حتی خدایی هم برایت نمانده.سخت است تنها ماندن با خودی که دیگر نمی شناسیش.

کمتر از ۲ساعت تا ربنای بیست و هفتمین روز ماه رمضان مانده و من گرسنه ام.نمی دانم چه چیزی عطش مرا فرو خواهد نشاند.

به هیچ رسیده ام.به پوچ.شاید برای دختری ۱۵ ساله زود باشد رسیدن به اینجا.اما من رسیده ام.رسیده ام به بی انتهای تنهایی و بی کسی.رسیده ام به بی انتهای پوچی و هیچی.بی حتی سرسوزن ایمانی که سرپانگهم دارد.رسیده ام به بی انتهای تاریکی و گمراهی.اما باور دارم که هنوز راهی هست برای بازگشتن به "صراط مستقیم".

می خواهم کفشهای پولادین بپوشم و به راه افتم.می خواهم پیله تنهایی خویش را بگسلم. می خواهم بی یار به جستجوی راه بپردارم.چراغی هم ندارم جز کورسوی امیدی.

امروز آمده ام تا بیرونتان کنم از پیله تنهایی و غربتم.تنهایم بگذارید مبادا به کفر من آلوده شوید.بگذارید بار کفر و بی ایمانیم را خودم به دوش بکشم.تنها و بی یار و یاور.این راه من است.این قله من است.بگذارید تنها فتحش کنم.بگذارید تنها بمانم.تنهایم بگذارید برای همیشه.

هفتم مهرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

امروز خط بطلانی خواهم کشید بر این وبلاگ که در این دو سال خزعبلات مرا در خود نگاه داشت.این گور وبلاگ من است.


لینک به نوشته  |   
 
  تولد وبلاگم مبارک!     پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387-9:39-مهسا  
۲سال پیش بود که تا کارکردن با اینترنتو یاد گرفتم یه ایمیل ساختمو بعدش هم یه وبلاگ.بعد کم کم دوستان زیادی پیدا کردم که بیشترشون بزرگتر از من بودن و به همین خاطر می تونستم ازشون راهنمایی بخوام و یا مشکلاتمو باهاشون درمیون بذارم.

الآن۲ سال گذشته و من خیلی چیزها رو به خاطر وبلاگم از دست دادم و خیلی چیزهارو به دست آوردم.تولد وبلاگم مبارک!

دوستم مرجانو اواخر خرداد پارسال از طریق وبلاگش پیدا کردم و سال یش و امسال باهاش همکلاسی شدم.مرجان از اون آدماییه که دوستیش واقعا باارزشه.

از طریق وبلاگ مرجان وبلاگ نرگس جونمو یدا کردم که از بچه های راهنماییمونه و باهاش دوست شدم.خوشحالم که همچین دوستهایی دارم.

این دوتا رو گفتم چون دوستی مجازیمون تبدیل شد به دوستی حقیقی و در دنیای حقیقی.والا همه همه کسانی که میان تو وبلاگم دوستان منند.مثل نسترن جونم که واقعا دوستش دارم.یا داداش علیرضا.

بارها خواستم وبلاگمو ببندم به خاطر فشار درسها ولی دلم نیومد.نتونستم.من به اینجا و به آدمایی که میان اینجا عادت کردم.همه شونو دوست دارم.

می دونم این زیاد شبیه یه پست تولد نیست.ولی...

 تولد وبلاگم مبارک!


لینک به نوشته  |   
 
  ماه رمضان     سه شنبه دوازدهم شهریور 1387-18:49-مهسا  
اطرافمو که نگاه می کنم  همه یه حس و حال دیگه ای دارن.همه خوش اخلاقترن و با اینکه انرژی زیادی ندارن هوای همو دارن.
یه سال دیگه هم گذشت و یه ماه رمضون دیگه اومد تا بهمون فرصت بده که فکرکنیم ببینیم کی هستیم و کی باید باشیم و به کجا داریم میریم.
یه ماه رمضون دیگه هم اومد و من از همین الآن شمارش معکوس روزهاشو آغاز کردم.چون می دونم که امسال هم زودتر از اونی که من فرصت درکشو پیدا کنم میره.هرسال ماه رمضون میخوام متفاوت باشم.امسال هم همینطور. امسال هم می خوام یه تجدید میثاقی با اوس کریم داشته باشم.امسال هم می خوام آدم شم.می خوام ببینم که چقدر پست و حقیرم و چقدر ناشکرم و خودمو بکشم بالا.
می خوام دوباره به نمازهام اون حس و حال قدیمی رو ببخشم.می خوام دوباره خودمو بسپارم به اون بالاییو به هیچ چی فکر نکنم.دلم می خواد این فرصتو مثل همه فرصتها از دست ندم.دلم می خواد لحظه لحظه شو تو دستام جمع کنم.ولی حیف که نمیشه.حیف که بازهم می گذره بدون اینکه من بفهمم.به اندازه همه ثانیه هایی که تا افطار مونده دلم گرفته.دلم گرفته چون نیستم اون چیزی که باید باشم.دلم گرفته چون نماز و روزه هام اون حس همیشگیو ندارن و من نمیدونم چی کار باید بکنم.دلم گرفته...خیلی...قدر تموم دستهایی که تو این ماه به طرف خدا بلند میشنو ازش طلب آمرزش می کنن...دلم بدجوری گرفته...چون آدم نیستم.چون روسیاهم پیش اون بالابالایی...چون...
 چند روزی آسمان نزدیک است.لحظه ها را دریاب...
التماس دعا

لینک به نوشته  |   
 
  توضیحیه!     سه شنبه پنجم شهریور 1387-12:40-مهسا  
اول:من الآن تقریبا خوبم!امروز قراره نتایج آزمون کارشناسی ارشدو بدن.درنتیجه من دل و دماغ مدرسه رفتنو نداشتم و الآن خونه م.(ارتباط این دوتا مطلب کاملا سریه!)

دوم:درمورد اون پست قبل که در یکی از بدترین شرایط نوشتمش باید یه سری توضیحات بدم تا خدای نکرده سوء تفاهمی پیش نیاد.

اعصاب من اگر خرد بود هیچ ربط مستقیمی به لیدرمون نداشت!منظورم اینه که اصلا تقصیر اون نبود. راستش من این چندوقت به دلیل سری مندرج در بند۱(!!!)اصلا حال و روز خوشی نداشتم و همه مشکلات پیش آمده تقصیر خودم بود.

قرار بود شنبه بشینیم سه نفری PCBبرد اصلیمونو بکشیم که لیدرمون گفت میتونه بیاد و کمکمون کنه.خب خداییش طراحی اولین برد اون هم دست تنها خیلی سخته.(همین الآن یادم اومد که به یک سری دلایل امنیتی نمیتونم قضیه رو کامل و واضح توضیح بدم!)فقط این که شنبه که اومد کمکمون کرد..(اون هم چه کمکی!). اون موقع من واقعا از دستش عصبانی شدم و عصرش هم یه پیامک(!)بلندبالا براش زدم.اون هم سعی کرد توجیهم کنه.ولی خب من واقعا اعصاب نداشتم و...(میدونم نفهمیدین چی میگم.ولی خب واقعا نمیتونم توضیح بیشتری بدم.)

برد بعدی که همون برد سنسورمون بودو تو مدرسه پلیس کردیم و بعد با خودمون آوردیم خونه تا توخونه روتش کنیم که متاسفانه نرم افزار بسیار پیشرفته و هوشمند PROTEL DXP (!!! )بسیار اذیتمون کرد.البته من بالاخره موفق شدم که مقدار زیادیشو روت کنم.دوشنبه درحالیکه واقعا رومون نمی شد تو چشم لیدرمون نگاه کنم متوجه شدیم که اصلا الآن نباید بهمون می گفته روتش کنیم!یعنی قبلش چند مرحله کار بوده که باید انجام می دادیم. درنتیجه همه چیز موکول شد به یاد گرفتن نرم افزار مکانیکی CATIA. حالا قرار شده تا آخر هفته روباتمونو با کتیا شبیه سازی کنیم.امشب قراره داداشم بهم یاد بده.

خلاصه اینکه در هیچ یک از مراحل لیدرمون کار اشتباهی انجام نداده بود و همه اش تقصیر من بود. همین!


لینک به نوشته  |   
 
  من دارم دیوونه میشم!!!!!!!!!!!!!!!!!     یکشنبه سوم شهریور 1387-17:22-مهسا  
مطمئنا حال منو نمی فهمین!
الآن در موقعیتی قرار دارم که می تونم لیدرمونو خفه کنم!برای اینکه کاری کرد که تا ایران اوپن سال دیگه از بچه های سال بالاییمون توسری بخوریم!من الآن واقعا از دستش عصبانیم.
از اون گذشته درحال حاضر دارم دیوونه میشم!!!!یه برد سنسور هست که باید حتما تا فردا آماده ش کنم ولی نمیشه!!!باور کنین خیلی سخته.ولی اگر تا فردا آماده نشه احتمالا ترجیح میدم توخونه بمونم و با لیدرمون و بچه های سال بالایی روبرو نشم!!!قضیه به شدت حیثیتیه.توروخدا دعا کنین یه فرجی بشه و این برد لااقل به شکل قابل قبولی در بیاد.

ای خدا!!!!!!!!!!!!!!من دارم میگم دارم دیوونه میشم اون وقت دوتا کامنت بی ربط دربافت می کنم!!!!!!!!!!!!!
این پروتل دی ایکس پی هم که دیگه واقعا داره حرص منو درمیاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لینک به نوشته  |   
 
  کارسوق ریاضیات+همایش یزد     شنبه بیست و ششم مرداد 1387-16:28-مهسا  
۱.اعیاد شعبانیه و به خصوص نیمه شعبان که فرداست مبارک همه تون.من عاشق این عیدم.امشب قراره خانوادگی بریم بیرون.چقدر دلم یه گردش خانوادگی می خواست.

۲.چهارشنبه تا جمعه(۱۶تا۱۸مرداد) کارسوق ریاضی تو راهنماییمون برگزار شد.شرح کارسوق و این که اساسا چی هست و از کجا شروع شده رو بعد از کارسوق پارسال توضیح دادم.امسال همه چیز برای من متفاوت بود.چون تا پارسال خودم کارسوقی بودم و می نشستم پشت نیمکت و از نبود امکانات و بد بودن غذا و برنامه ریزی بد می نالیدم و امسال جزء بچه های تدارکات بودم.امسال من می دیدم که چه زحمتی رای برگزاری این کارسوقها کشیده میشه و چند نفر آدم ماه ها وقتشون روش می ذارن.من فقط در ۲روز کارسوق(روز اول نبودم) یه سری کارها رو انجام دادم.ولی خیلی از بچه ها از تابستون پارسال زحمت کشیده بودن.برگزاری ۲مرحله آزمون-تصحیح اوراق-اعلام نتایج-دعوت معلمها و در نهایت برگزاری کارسوق که واقعا اشک همه ر ودر میاره!ولی خداییش به من یکی خیلی خوش گذشت.تازه روز آخر یه مسابقه گذاشتیم که بچه ها از معلمها کاریکاتور بکشند!!!اگه بدونین...

پ.ن:در این ۳روز به بچه ها کباب دادند!!! واقعا قیافه شون عین کباب شده بود.من هم که اصلا کباب دوست ندارم و روز سوم لب به غذا نزدم!البته روز سوم غذاش یه فرقی داشت و اون اینکه بچه ها باید با دست غذا می خوردن!یعنی چنگالها گم شده بودن و البته بعد از غذا پیدا شدند!!!!!!!!!!!

۳.سه شنبه تا جمعه(۲۲تا۲۵مرداد) دهمین کنفرانس آموزش ریاضی ایران+اولین جشنواره دانش آموزی استاد مصحفی در یزد برگزار شد.تصور کنین همه معلم ریاضی بودن و ما ۲۲ تا دانش آموز.از ۱۹۸ مقاله ارسال شده ۱۰ تا مقاله (بعضی گروهی و بعضی انفرادی) انتخاب شده بودن.جوایزمون:کیف+پلاک طلا+ ۴۰۰۰۰تومان بن خرید کتاب از انتشارات فاطمی+اشتراک یک ساله نشریه ریاضیات.قشنگیش اینجا بود که حتی یه دونه پسر هم جزء برگزیده ها نبود!

جاتون خالی!خوابگاه باصفا- هوای خوب- مردم خوب...به به!!!چه دانشگاه خوبیه این دانشگاه یزد. باورتون نمیشه!ولی دبیران محترم ریاضی هر ۳ شب می رفتن تو حوض بزرگ وسط خوابگاه و آب تنی می کردن!!!تازه شب آخر بین معلمان باسابقه و معلمان جوان سر رقصیدن رقابت درگرفته بود!

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت.

پ.ن:هم اتاقیم یه دختر کنکوری بود از روستای سرتشنیز استان چهارمحال و بختیاری.حرفهایی از اون شنیدم که از خودم متنفر شدم به خاطر ناشکریهام و اینکه همه اش می نالم از نبود امکانات و نمیدونم که دارم در یکی از بهترین مدارس تحصیل می کنم. با بهترین امکانات.واقعا حرفهایی زد که حتما باید می شنیدم.

پ.ن:از آقا صالح به خاطر قالب وبلاگشون متشکرم!



لینک به نوشته  |   
 
  مختصر و مفید!!!     یکشنبه سیزدهم مرداد 1387-13:15-مهسا  

بالاخره تونستم بیام اینجا!باور کنین تو این مدت اینترنت نداشتم.داشتم دیوونه می شدم.(نیست ک نیستم!!!!)

طبق معمول رفتیم و خوش گذراندیم و رتبه نگرفتیم و برگشتیم.از کل ۱۱تادختر اصفهانی (که البته یکیمون نیومده بود) فقط یه رتبه سوم حفظ داشتیم.

ولی خداییش خیلی خوش گذشت.جاتون خالی!بگذریم که آقای اژه ای هیچ فرصتیو برای نیش و کنایه زدن به اصفهانیها به خاطر اینکه میزبانیو نپذیرفتند از دست ندادند.اصلا هم توجهی نکردن که یکی از این مدیران مراکز اصفهان که دارن می زنن تو سرش برادر خودشونه! اصلا تقصیر مدیران نبود.تقصیر آموزش و پرورش بود.

بچه های رباتیکی هم که به سلامتی تو مسابقات چین هیچ رتبه ای نیاوردن!(تو بخش دانش آموزی)فرزانگان تهران که خیلی ضایع حذف شد.اسپادانای اژه ای هم که دوسال اول جهان شده بود به خاطر شکستن توپ در اول مسابقات حذف شد.بچه های رسکیوی ما هم که با اینکه تاجاهای خوبی پیش رفتند نتونستند رتبه بیارند.

به جاش رتبه ۸و۱۰ کنکور تجربی از مدرسه ما و رتبه ۲و۶کنکور تجربی از اژه ای بودن.از ریاضیها هم بگذریم که خب زیاد جالب نبودن.

دیروز بچه های رباتیک ۲سال پیش اومده بودن مدرسه.به خاطر رتبه هاشون به شدت ناراحت بودن.چون برق صنعتی اصفهان نمیارن.یعنی به هدفشون نمی رسن.ما به شدت افسردگی گرفتیم و تصمیم گرفتیم یه کم درس بخونیم!

علیرضا هم که به خاطر نامردی تو المپیاد شیمی حالش اصلا خوب نیست.واقعا نمی دونم چی کار میشه براش کرد.

پ.ن۱:من وقت ندارم دنبال قالب برای وبلاگم بگردم.لطفا اگه قالب مناسب سراغ دارین بگین!

پ.ن۲:بابا شما چقدر منحرفین!منظورم از "یه نفر دیگه" این بود که نمی دونم "به کجا چنین شتابان" تو شعرهای کدوم شاعره!

پ.ن۳:مجبورم به امنتهاتون ذره ذره جواب بدم.پس لطفا دلخور نشین.


لینک به نوشته  |   
 
  هذیون نامه!     پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387-22:15-مهسا  
من بالاخره وقت کردم آپ کنم!باور کنین وقت ندارم.همه اش مدرسه ام.

میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر به بابای گلم مبارک.

بچه های رسکیو برای مسابقات روبوکاپ جهانی رفتن چین.ان شاالله که موفق باشن.

بچه های گروه رباتیکمون که سال دومن امروز داوری خوارزمیشون بود.شنبه نتیجه شو می دن.

به طرز خارق العاده ای کنگره قرآنی که از پارسال قرار بود اصفهان باشه افتاد کرج!خیلی خیلی خوشحال شدیم.(۱-۳مرداد)

راستی من هنوز که هنوزه دارم از دوستام برای تولدم کادو می گیرم!فکر کنم تا آخر تیر قراره ادامه پیدا کنه!

چرند و پرند زیرو برای اینکه به نظر زیاد بیاد و نگین این چه آپیه که کردی خطوطشو زیر هم نوشتم!!!

به صدای چلچله ای پنجره را می بندیم.

به قطره بارانی چترها را می گشاییم.

از سخاوتمندی خورشید ضد آفتاب می زنیم.

از رویش گل سرخ خارش ر امی بینیم.

به پرواز شاپرکی شعله را به مدفن می بریم.

به حضور قاصدکی پرپرش می کنیم.

انگار"انتظار خبری نیست مرا"

آدمک!"به کجا چنین شتابان؟"

پ.ن:توجه داشته باشین که منظورم این بود که من شعرهای اخوان ثالث و یه نفر دیگه(!)رو می خونم! 


لینک به نوشته  |   
 
  امروز چه روزیه؟!     سه شنبه هجدهم تیر 1387-19:3-مهسا  
صبح یه جورایی خیلی شارژ بودم.با اینکه خیلی خوابم میومد ساعت ۶ بیدار شدم.به مامانم گفتم:امروز چه روز خوبیه!مامانم گفت:برای چی؟گفتم:آخه میدونین؟!هوا خیلی خوبه!!!!!

 با اینکه با بچه های گروه رباتیک ساعت۹ قرار گذاشته بودم ۸/۲۰مدرسه بودم!۱۰دقیقه بعد لیدرمون اومدن و ۱۰دقیقه منتظر شدن تا یکی از دوما رسید.در این ۲۰دقیقه من علاف بودم.

از اونجا که خیلی شارژ بودم()همه چیزو اشتباه وصل می کردم!کلا خیلی ضایع بازی درآوردم!

بالاخره تونستیم از دست لیدرمون رد بریم!من رفتم ۱۰تا بستنی خریدم و وقتی برگشتم دیدم همه توی اتاق ما جمع شدن.اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو و نپرس!من همیشه عقده اینو داشتم که ۱۸تیر دوستام پیشم باشن.و امروز...

چیزی که می خوام بگم و خیلی برام مهمه اینه که روز تولد بهنوش جون و شیواجونم اوج دعواها و قهر ما بود.(به خاطر یه سری مسائل که تو گروه رباتیکمون پیش اومد).اما امروز بهنوش یادش بود که تولد منه و از طرف همه برام یه هدیه باارزش گرفت.چیزی که می خوام بگم اینه که اگه اون موقع شیوا و بهنوش از ما جدا نمی شدن خیلی چیزهای خوب هیچ موقع اتفاق نمی افتاد.می خوام همینجا در حضور همه() ازشون معذرت بخوام و بگم که واقعا شرمنده ام کردن. 

پس حالا دیگه فهمیدین که امروز تولد منه!

پ.ن:به این دو شکل دقت کنین:

رگولاتورترانزیستور

جان من بگین این دوتا شبیه هم نیستن؟!بگین دیگه!

حالا چه شبیه باشن و چه نباشن ما ترانزیستورو به جای رگولاتور وصل کرده بودیم!


لینک به نوشته  |   
 
  من زنده ام!!!!!!!     چهارشنبه دوازدهم تیر 1387-17:0-مهسا  
سلاااااااااام!

من زنده ام!

هوای تبریز عالی بود و جای شما خالی!

معدلم ۱۹.۶۹شد و ریاضیم ۱۷.۵.بدترین معدلم تو همه این سالها بود.ولی خب کلا معدلها جالب نبودند و میشه گفت معدلم خوب شده.

یه تبریک جانانه به همه بچه های سوم راهنماییمون که همه شون مرحله اول ورودی دبیرستان قبول شدن.این یعنی سال دیگه دوباره همه دوستامو می بینم.

ساعت ۶ شب یکشنبه رسیدم اصفهان.و دوشنبه ساعت ۳۰/۸صبح تا ۴عصر مدرسه بودم.و بعد مستقیم از مدرسه رفتم کلاس قرآن و ساعت۹ رسیدم خونه! دوباره سه شنبه از ساعت۳۰/۹تا ۵عصر و امروز از ۹صبح تا ۳۰/۱بعد از ظهر مدرسه بودم!به خاطر رباتیک.من و دو تا از دوستام به تیم دوما پیوستیم و ساکر کار می کنیم.

تو این چند روز به اندازه همه عمرم لذت بردم و اون حس پوچی رو که با همه وجودم احساس می کردم تا حد زیادی از دست دادم.سرم به شدت شلوغه. تا شنبه باید یک مقاله بنویسم و بفرستم و هنوز کار زیادی انجام ندادم.خدارو شکر امروز که باید روز اول کلاس زبانم باشه تشکیل نشد.

وداع  گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی” را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خداوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

  که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند
!
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

 چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»


لینک به نوشته  |